ازدواج آسمونی ماازدواج آسمونی ما، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

" یک زندگی به سبک بندگی "

خیالت راحت مامان...

سلام مامان تاامروز بارها و بارها قصد کردمو بیام بنویسم اما نمیشد که بشه. امروز ، باوجودیکه تازه از دانشگاه اومدمو خسته هستم اما گفتمکه بالاخره استارت این نوشتن رو بزنم. راستش دخترم/پسرم ، امروز کلاس بیوفیزیک داشتیم ، حرف از درس خوندن و جامعه و این حرفا شد. نمیدونم شما کی میاید و این نوشته ها رو می خونید اما الانی که من دارم اینا رو مینویسم شرایط جامعه مسلما خیلی متفاوت هست با شرایطی که شما توش قرار خواهید گرفت ... امروز سرکلاس ، همش حرف و بحث از خوندن ارشد بود. از اینکه مامانا و جامعه ازشون این انتظارو دارن که حتما باید تحصیلات تکمیلی داشته باشن و در غیر این صورت سرکوفت می خورن. راستم میگن ، همینطوره... متاسفانه الان ، داشتن لیسانس شاید...
2 اسفند 1391

اولین ها برای تو

تو روزمرگی های آدمی، همیشه باید یه محرک هایی واسه ادامه دادن باشه. ماها نمیخوایم بذاریم نه زندگی واسمون "روزمرگی" داشته باشه و نه میخوایم بذاریم محرکای زندگیمون تموم بشه. خیلی وقتا واسم پیش میاد موقعیت هایی که ازش درس گرفتم و دوس داشتم همونطور که خودم از خیلی تجربه های دیگرون استفاده کردم ، خاطرات خودمو بنویسم ، شاید برای کسی یا کسایی که قراره ثمره ی عمر ما باشن ، فایده داشته باشه. انشاالله...
21 بهمن 1391

هوالحق

همیشه شروع رو تو سبب بودی و هستی و این بار هم . پس            بسم الله الرحمن الرحیم   . . . ...
11 بهمن 1391