خیالت راحت مامان...
سلام مامان تاامروز بارها و بارها قصد کردمو بیام بنویسم اما نمیشد که بشه. امروز ، باوجودیکه تازه از دانشگاه اومدمو خسته هستم اما گفتمکه بالاخره استارت این نوشتن رو بزنم. راستش دخترم/پسرم ، امروز کلاس بیوفیزیک داشتیم ، حرف از درس خوندن و جامعه و این حرفا شد. نمیدونم شما کی میاید و این نوشته ها رو می خونید اما الانی که من دارم اینا رو مینویسم شرایط جامعه مسلما خیلی متفاوت هست با شرایطی که شما توش قرار خواهید گرفت ... امروز سرکلاس ، همش حرف و بحث از خوندن ارشد بود. از اینکه مامانا و جامعه ازشون این انتظارو دارن که حتما باید تحصیلات تکمیلی داشته باشن و در غیر این صورت سرکوفت می خورن. راستم میگن ، همینطوره... متاسفانه الان ، داشتن لیسانس شاید...


